X
تبلیغات
ماجراهای طلاق من
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 12:15 | نویسنده : آدم

 

سلام ....

 

این پست صرفا جهت اطلاع دوستان خوب وبلاگی بوده و به زودی حذف خواهد شد....

 

آقا داماد: آدم

عروس خانم: ناهید مهربونم

پنجشنبه - عید سعید غدیر خم - دوم آبانماه ۱۳۹۲

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 10:20 | نویسنده : آدم


سلام ....


آخرین پست ....


یاد باد آن که ز ما وقت ســــفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکـــــرد
آن جوان‌بخت که می‌زد رقم خـیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکــــــــــــــــرد
کاغذین جامه به خونآب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علـــــــــــــم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگــر در تو رسـد
ناله‌ها کرد در این کوه که فرهــاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مــــــرغ سحر
آشیان در شکن طره شمـــــشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کــــــــــار
زان که چالاکتر از این حرکـــت باد نکرد
مطربا! پرده بگــــــــردان و بزن راه عِراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یــــاد نکرد
غزلیات عراقیـــــــــــــست سـرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟





بعد از اینکه آجی بهناز این خبر ناگوارو داد تصمیم گرفتم قضیه دعوتنامه رو کنسل کنم و همین جا از همه آجی ها و داداشای گلم دعوت کنم که به وبلاگ تازه تاسیسم بیان ... باشد تا روح آجی مریم پاییزی مهربونم غریق رحمت الهی بشه .....

چون شماها همتون آجی ها و داداشای من هستید و دیگه جزئی از خانواده من هستید پس اسم وبلاگ جدیدمو میگذارم: شب نشینی های آدم و خانواده اش (اینجا)







امیدوارم حلالم کنید ....

خوبی بدی هر چی بود حلالم کنید .....


«و آخر دعواهم ان الحمدللّه ربّ العالمین».(سوره یونس،ایه 10)







تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 11:25 | نویسنده : آدم


سلام


 

خوب ... حالا که خیلی از دوستای گلم جواب سئوالو دادن منم جواب سئوالو میدم ....

شاید توی این پست یه مقدار حرفارو باز تر و بی پرده تر بزنم پس همینجا پیشاپیش رسما از همه عذر خواهی میکنم ، چرا که بعضی وقتها لازمه خیلی رک و صریح حرف بزنیم ....

 

من عشق و هاشقیو به صورت تفصیلی بررسی میکنم ، شما هر جور که دوست دارید برداشت کنید .... هر چند که این نظر منه و ممکنه که اشتباه باشه ....

1: عشق واقعی باشد.

1-1: عشق و علاقه واقعی باشد و به خواستگاری ختم شود.

1-1-1: عشق و علاقه واقعی باشد و به خواستگاری ختم شود  و جواب خانواده ها منفی باشد.

1-1-1-1: پس از جواب منفی طرفین به پای هم بنشینند ....

2-1-1-1: پس از جواب منفی، طرفین یا یکی از آنها با یک نفر دیگه ازدواج کنه.

1-2-1-1-1: در ازدواج بعدی با خاطرات عشق اول چه باید کرد و آیا میتوان تحمل کرد؟

2-2-1-1-1: اگر همسر آینده متوجه عشق قبلی شما بشود آیا با آن کتار می آید؟

3-2-1-1-1: اگر همسر آینده کنار بیاید با عذاب وجدانش چه میکنید؟

4-2-1-1-1: اگر همسر آینده با عشق اول کنار نیاید و زندگی آسیب ببیند چه؟

 

2-1-1: عشق و علاقه واقعی باشد و به خواستگاری ختم شود و جواب خانواده ها مثبت باشد.

 

2: عشق و علاقه دروغین باشد. (مثلا یکی از طرفین برای پول و یا موقعیت طرف نقش بازی کنه)

1-2: عشق و علاقه دروغین باشد و به خواستگاری صوری ختم شود ....

1-1-2: عشق و علاقه دروغین باشد و به خواستگاری ختم شود  و جواب خانواده ها منفی باشد.

2-1-2: عشق و علاقه دروغین باشد و به خواستگاری ختم شود و جواب خانواده ها مثبت باشد.

 

2-2: عشق و علاقه دروغین باشد و به خواستگاری صوری ختم نشود ....

 

 اگر در دوران قبل از خواستگاری رابطه جنسی برقرار شده باشد.

1-3: رابطه در حد آسیب جسمی به دختر نباشد.

2-3: دختر در این رابطه جنسی آسیب جسمی ببیند.

 

اگر با عشقت حالا عشق اول یا دوم رابطه جنسی داشته باشی در هر حدی باشه  اگه بهش برسی که بدون تعارف بعد از ازدواج بهت بدبین میشه خیلی کم پیش میاد پسری یا دختری این بدبینی یا شکاکی توشون بوجود نیومده باشه ، مثلا من وقتی با ناهید میرفتم پارک یا بیرون هزارتا دروغ به ماردم میگفتم و خیلی وقتا پیش میومد که وقتی من سر کار بودم و به ناهید میگفتم بعدا بهت زنگ میرزنم یا الان کار دارم بهم مشکوک میشد که شاید من دارم می پیچونمش!!!

خوب مبحث بعدی باید قبول کنیم که داشتن بکارت توی تعریف جامعه ما یعنی نجابت و پاکدامنی دختر ... هزاری هم بگی من بکارتم ارتجاعیه و از این حرفها فقط کافیه توی آزمایشگاه پزشکی قانونی بهت بگن زنت بکارتش زخمیه یا کبودی داره .... میدونی یعنی چی؟ میدونی اگه دختر باشی و این موضوع رات مطرح بشه یعنی چی؟

 

من هیچ چیز اضافی نمیگم فقط با توضیحات بالا برید سراغ یه دانش آموز سوم دبیرستان که رشته ریاضی خونده بگو با این احتمالات بالا بر اساس اصل لانه کبوتری بهم بگو چند درصد عشق و عاشقی های غیر رسمی به خواستگاری و بعدش به ازدواج و بعدش به ازدواج سعادتمند ختم میشه؟

اصل لانه کبوتریو قبول نداری هیچ اشکالی نداره ، یه سر به آرشیو نظرات وبلاگ یزن ، یه سر به سایت ها و وبلاگهای بقیه بزن ، یه نگاهی به دور و بر و دوست ها و آشناهات بکن ببین چند درصدشون بدون دردسر به عشق اولشون رسیدن و چند درصدشون نرسیدن و شکست عشق داشتن؟

جهنمو زهر مار ، بیا با هم دیگه سرنوشت خودمو مرور کنیم؟ من یه روز که رویا توی خونمون بود گوشیش زنگ خورد اون لحظه رویا با مامانم توی حیاط خونه بودن و من گوشیشو جواب دادمو صدای ناهیدو شنیدم .... تازه از خارج برکشته بودم ایران و اصلا هم ندید بدید نبودم ، با همون چند ثانیه یه دل نه صد دل عاشق ناهید شدم ، اگه اونروز جلوی عشقو عاشقیمو میگرفتم الان بعد از 5 سال این بلاها سرم اومده بود؟

اگه اون روز به جای اینکه با هزار دوز و کلک شماره ناهیدو گیر نمیاوردمو با هزار روش و راه محیر العقول با ناهید دوست نمیشدم و به جاش خیلی راحت میرفتم با خونوادم مطرح میکردم و مامانم با خانواده ناهید مطرح میکرد حالا یا جوابشون مثبت بود یا منفی آیا این همه سختی داشتم؟

نمیخوام منکر شیرینی های عشق و عاشقی بشم چرا که همین الانم حاضرم تمام عمرمو بدم اما یه بار دیگه ناهیدو بدم اما واقعا اگه اونروزا منطقی تر برخورد میکردمو به جای دوستی پنهانی میرفتیم علنی با خونواده ها مطرح میکردیم این عشقو عاشقی سرانجام بهتری نداشت؟ آیا من روشمو اشتباه انتخاب نکردم؟

باز منو ناهید نهایتا در حد یه بوس و بغل و .. اینا بودیم دلم برای اونایی میسوزه که دختر از این رابطه عشقی دچار مشکل جسمی میشه! اون بدبختا باید چیکار کنن!

سگ توی ضرر بذار بگم نهایتش وبلاگم فیلتر میشه! میدونی من چند تا پسرو میشناسم که به بهانه عشق و عاشقی چندتا دخترو زن کردن؟ هزاری هم اون دخترا بگن بعدا میرم میدوزمش! گیرم دوختیش اما اگه طرفت فهمید چی؟ اگرم نفهمید با عذاب وجدانت میخوای چیکار کنی؟ پس به نظرم اگه مشکل بکارت داری همون اولش راستشو به نامزدت بگو ، یا قبولت میکنه یا ردت میکنه ، پیامبرص میگه: ((النجاة فی الصدق))  نـجات در راست گویی است.

اگه بخواهیم نظر خدا رو بدونیم در مورد این رابطه ها خدای خوب و مهربون توی قرآن بخونیم باید آیات 25 سوره نسا و 5 سوره مائده رو بخونیم! من تفسیر نمیکم فقط لینکشو میذارم خودتون برید بخونیدش و برداشت از آیه و ترجمه و تفسیرش با خودتون اگه هم نتونستید متوجه بشید ماشالله آخوند زیاد هست برید از یکیشون بپرسید اگه هم به این آخوندا اعتماد ندارید توی نت شماره دفتر مراجع تقلیدو پیدا کنیدو زنگ بزنید دفترشون ....

لینک آیه : 25 سوره نسا:

http://tadabbor.org/?page=tadabbor&SOID=4&AYID=25&TPIV=T1

لینک آیه 5 سوره مانده:

http://tadabbor.org/default.aspx?page=tadabbor&SOID=5&AYID=5&TPIV=T1

 

نمیخوام براتون افه بچه مثبتی بیام چرا که خودم آشغالترین موجود روی زمین هستم فقط این آیه رو یگذارم تا یه ذره بیشتر متوجه بشیم: آیه 3 سوره نور:

الزَّاني‏ لا يَنْکِحُ إِلاَّ زانِيَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْکِحُها إِلاَّ زانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ

اینم ترجمه آیه:

مرد زناکار ( طبعا ) جز زن زناکار یا مشرک را به همسری نمی گیرد ( و قهرا به سراغ زن عفیفه نمی رود ) و زن زناکار را ( نیز طبعا ) جز مرد زناکار یا مشرک به همسری نمی گیرد ، و این ( رقم همسری ) بر مؤمنین ( طبق اقتضای عفتشان ) ممنوع گردیده است.

 

اینم لینک ترجمه و تفسیرش:

http://tadabbor.org/?page=tadabbor&SOID=24&AYID=3&TPIV=T1

 

حالا میگی مگه میشه بدون آشنایی بریم سراغ ازدواج؟ من میگم آره میشه! من خا بر سر اگه رسمی میرفتم سراغ خانواده ناهید و نمیذاشتم کار به اونجایی برسه که عاطفه ها قبل از تصمیم گیری دخیل تصمیم گیری ها بشن اونوقت میتونستم مخفیانه یه سال یا دو سال ی سه سال با ناهید نامزد باشم حالا میخوای بگی چطوری مخفیانه نامزد باشیم همه میفهمن! من میگم چطور تونستم یه سال و نیم با ناهید مخفیانه دوست باشم اما نمیتونستم مخفیانه نامزد باشم! میدونید خانواده ها چقدر کمکمون میکردن؟ میدونی الان من نباید این سر دنیا میبودمو عشقم اون سر دنیا؟

اما اونایی که مثل من گناهکار بودن و کارای خلاف انجام دادن چطور میتونن توبه کنن؟ اصلا امیدی هست یا نه؟ من جوابتونو نمیدم چرا که خدا جواب داده: توی سوره زمر آیه 53:

قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ

بگو: ای بندگان من که در جنایت به خویش ( به واسطه گناه ) از حد گذشتید ، از رحمت خدا نومید مگردید ، بی تردید خداوند همه گناهان را ( به وسیله توبه هر چند شرک باشد ) می آمرزد ، زیرا اوست آمرزنده و مهربان.

لینک ترجمه و تفسیر:

http://tadabbor.org/?page=tadabbor&SOID=39&AYID=53&TPIV=T1

 

اما توبه باید چه جوری باشه؟ خدا توی سوره تحریم آیه 8 میفرماید:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى‏ رَبُّکُمْ أَنْ يُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَيِّئاتِکُمْ وَ يُدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّکَ عَلى‏ کُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ

ای کسانی که ایمان آورده اید بسوی خدا توبه کنید ، توبه ای خالص امید است ( با این کار ) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است وارد کند ، در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمی کند این در حالی است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوی راستشان در حرکت است ، و می گویند: «پروردگارا! نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیز توانایی

 

لینک ترجمه و تفسیر:

http://tadabbor.org/?page=tadabbor&SOID=66&AYID=8&TPIV=T1

 

حالا گیرم که توبه هم کردیم یه توبه نصوح و پاک موندیم حالا خدا چی بهمون میده؟ یا توبه کردیم ولی بازم توبه شکستیم و کثیف باقی موندیم؟ خدا توی قرآن سوره نور آیه 26 میفرماید :

الْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَريمٌ

زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند ، و مردان ناپاک نیز به زنان ناپاک تعلّق دارند و زنان پاک از آن مردان پاک ، و مردان پاک از آن زنان پاکند! اینان از نسبتهای ناروایی که ( ناپاکان ) به آنان می دهند مبرّا هستند و برای آنان آمرزش ( الهی ) و روزی پرارزشی است.

 

لینک ترجمه و تفسیرش:

http://tadabbor.org/?page=tadabbor&SOID=24&AYID=26&TPIV=T1

 

خوب سرتونو درد آوردم! قضاوت باخودتون ..... من وقتی این آیاتو خوندمو کنار هم گذاشتم توبه کردم ، امیدوارم خدا هم منو ببخشه ، این چند روز سرتونو خیلی درد آورد ، من زندگی پرفراز و نشیبی داشتم اما امیدوارم گفتن این تجربه ها برای همتون خوشایند باشه و بتونید ازشون استفاده کنید ....

میدونم بعد از نوشتن این پست خیلی ها بهم گیر میدن که آدم خاک بر سر چرا وقتی توی یه پست آیه قرآن هست از اون حرفای خاک برسری هم میزنی! منم در جوابشون میگم: ببخشید من ادبیاتم اینه! من فهمو شعورم از دینم اینه! من با زبون خودم این حرفارو زدمو نمیتونستم فیلم بازی کنمو ادا و اصول دربیارم .

من اگه قربون صدقه ی آجی ها و داداشام میرفتم فقط اینجا بوده و در ملا عام! برای همین من با کسی مخفیانه دسوت نشدم! منو ببخشید! اینا نظرات من بود ، میدونم آدم زاقارتی هستم و لیاقت ندارم از قرآن حرف بزنم اما حرفامو گفتم ....

در پایان هم باید از آجی مهربونم آجی کوآلا کمال تقدیر و تشکر رو به عمل بیارم که تونست فرمول عشق سنج وبلاگو حل کنه و همه ماهارو از این بلاتکلیفی نجات بده ..... هر چند که منو ناهید از همون اول 54% عشقولانه داشتیم!!!!

ان شاالله به شرط بقا فردا پست خداحافظی رو داریم....

امشبم در خدمت دوستان نیستم ...

به زودی وبلاگ جدیدمو به همه معرفی میکنم (البته فقط به اونایی که ازشون نشونه ای دارم) و برای اونهایی که صلاح بدونم دعوتنامه میفرستم!!! [آیکون یه آدم پر مدعا]








روبروی حرم .... این پستو به همه دوستای خوبم یادگاری میدم ....

میخوام همه تجربیاتمو بگم ....

وقتی میبینم که خیلی از دوستای گلم مشکلات عشق و عاشقی قبل از ازدواج رو دارن میخوام براشون از خوبی ها و بدی هاس این کار بگم ...


پس از همه شماها آجی ها و داداشای خوبم میخوام که توی این پست با نظراتتون منو کمک کنید ... نمیخوام که تجربه های شخصیتونو بنویسید فقط میخوام که برای بقیه خواننده ها به این سپئوال جواب بدید :

اگه برمیگشتیم به چند سال پیش بازم عشقو عاشقی میکردیم یا نه؟ .... اگه آره چرا و اگه نه بازم چرا؟من  که اگه به اون دوران برمیگشتم هیچ وقت اینکارو نمیکردم ... چراشو وقتی برگشتم دقیق و مفصل میگم ....


ایشالا نظراتی که شما میدید چراغ راهی باشه برای بقیه .... منم به نوبه خودم نظرمو توی این پست میگذارم ....


راستی یادم رفت که بگم:

یک پست مانده به آخرین پست ....





تاريخ : جمعه بیست و ششم آبان 1391 | 11:9 | نویسنده : آدم


سلام


دو پست مانده به آخرین پست .....




دوستای خوب و مهربونم .... یکی دو روزی هست که کمتر آن میشم .... برای زیارت اومدم مشهد .... ایشالا نایب الزیاره همه شما هستم ...

به پیشنهاد یکی از خوانندگان خوب و مهربون وبلاگم قراره یه لیست درست کنم و اسم و التماس دعاشونو بنویسمو ایشالا بندازمش توی حرم حضرت عباس علیه السلام ....

اگه عمری باقی باشه و لایق زیارت باشم با این کار بتونم همه ی محبتای شما آجی ها و داداشای خوب و مهربونمو جبران کنم ....

چون خیلی ها توی پست های مختلف التماس دعا داشتن بنابراین از همه خواهش میکنم توی این پست اسمشونو بگذارن .... خیلی دوستتون دارم .... فدای مهربونیهای همتون بشم من ....


http://img195.imageshack.us/img195/6540/alamdar.jpg




پی نوشت:

تنها گلایه من اینه که یه بی معرفت به اسم من توی وبلاگهای دوستای خوبم کامنت گذاشته .... همینجا رسما اعلام میکنم ، من در دو تا سه روز گذشته فقط یک کامنت خصوصی در جواب اون نامردی که به اسم من کامنت ارسال کرده در وبلاگ آجی الا و یک کامنتم امروز در وبلاگ آجی دایا گذاشتم ... 

به اون بی معرفتی هم که اینکارو کرده میگم که از خدا بترس ... یه روزی هست که همه پرده ها میافته و همه کارهایی که کردیم برملا میشه .... از اون روز بترس .... من حلالت کردم اما با نظرهایی که دادی ذهن خیلی ها رو آشفته کردی .... از خدا بترس ....






تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | 8:32 | نویسنده : آدم


سلام


سه پست مانده به آخرین پست ....


دیگه از این جا به بعد ماجرایی نیست که بگم ادامه ماجرا ....


بعد از طلاق گرفتنم ، حوا سریع ازدواج کرد ... ناهیدو نتونست منو قبول کنه ، گفت اگه خودمم قبول کنن خانوادم راضی نمیشن با یه نفر که دست دومه و مطلقه است ازدواج کنم ... ناهید هم رفت خارج برای ادامه تحصیل .... مادرم بیمار شد ، یک سال و نیم درگیر بیماریش بودیم تا خداروشکر مجددا سلامتیشو بدست آورد ، ... به واسطه اون همه مشکل شخصی که برام توی سال 88 پیش اومده بود وضعیت کاریم افتضاح شد ، شرکت سقوط آزاد کرد ، وضعیت بهم ریخته مالی و عدم تطابق زمانی با ددلاین های زمانی پروژه ها ...

اما چیزی نگذشت ، حدود سه ماه طول کشید تا بتونم دوری ناهید و طلاق حوا رو از ذهنم بیرون کنمو خودمو ریکاوری کنم .... اول از همه تمام تلاشمو گذاشتم تا حال مادرم بهتر بشه .... بعدش شروع کردم به سروسامون دادن به کارهام ... دو سال تمام از ساعت 5 صبح تا 12 شب کار میکردم .... خیلی از پروژه های عقب افتاده رو تونستم تحویل بدم .... برای گرفتن پروژه هایی اقدام کردم که هیچ بنی بشری وجود نمیکرد با اون قیمتها بیاد سراغ اون پروژه ها ولی من رفتمو با یه مدیریت منضبط مالی و پیگیری های مرتب تونستم اون پروژه ها رو بگیرم و به سرانجام برسونم ...

اون روزها توی سال 88 من میخواستم برای ارشد اقدام کنم اما اون اتفاقات باعث شد که نتونم به درس خوندن فکر کنم ، البته امسال این فکرو دارم که ادامه تحصیل بدم ....

بعد از اینکه تونستم وضعیت مالیمونو بهبود ببخشم توی اردیبهشت ماه سال 90 خونمونو از داییم خریدم ... سندشو به نام مادرم زدم .... اونروز واقعا لبخند و آرامشو توی چهره مامانم دیدم ....

بعد از دوسال کار بی وقفه و شبانه روزی تونستم دو باره قد علم کنم .... خیلی وقتها از شدت خستگی سر درد میگرفتم ، اما ناامید نشدم ، خیلی وقتها توی دلم مونده بود که برم یه بستنی بخورم! اما نخوردم ، میگفتم من باید اول اون خونرو دوباره بگیرمو به مامانم بدم بعدش ... خیلی وقتها میخواستم برای خودم یه جوراب بخرم اما نخریدم ... خیلی وقتها که کارشناسها کم می آوردن خودم تا صبح مینشستمو بجاشون کار میکردم .... اما هیچ وقت نگذاشتم دنیا رو سرم خراب شه .... به خودم گفته بودم اگه سقف کوتاه باشه من سرمو خم نمیکنم بلکه اونقدر با سرم به سقف ضربه میزنم تا سقف بشکنه و سرمو بالا بگیرم ....

الحمدلله و بعون الله اون روزای سخت گذشت .... اما خاطرات اون روزهای سخت باقی موند ... باورتون تنیشه الان که اون خاطراتو نوشتم حس سبکبالی دارم ....


پی نوشت:

قبل از رفتنم به عتبات میخوام چند روزی برم مشهد ، شاید کمتر بتونم آن بشم

پنجره فولاد رضا برات کربلا میده








تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 22:36 | نویسنده : آدم


سلام


چهار پست مانده به آخرین پست ....


ادامه ماجرا ....


اونروزا خیلی داغون بودم ... پنج روز بود از طلاقمون میگذشت .... آخرین باری که رفته بودم خونه حوا کارت ماشینمو گواهیناممو ج گذاشته بودم  ، چند بار به بابای حوا زنگ زدم ، گوشیو جواب نمیداد ، به حوا زنگ زدم ، بهش گفتم : مدارک ماشینو گواهینامموجا گذاشتم یه جا قرار بذار تا همدیگرو ببینیمو مدارکو ازش بگیرم ، قرارمون جلوی دانشگاهشون بود ، یه ماشین جلوی ماشینم ایستاد ... حوا از ماشینه پیاده شدو مدارکو بهم داد ... نمیدونم چرا ولی خیلی برام جالب بود بدونم اون آقایی که حوا سوار ماشینش بود کی بوده ولی برام اهمیتی نداشت ، چون اون دیگه از زندگی من رفته بود بیرون ... کنجکاویم زیاد طول نکشید چرا که به واسطه نوع طلاق و غیرمدخوله بودن اون حوا نیازی به رعایت عده طلاق نداشت و میتونست ازدواج کنه .... تنها سه هفته کافی بود تا حوا نامزد بشه و کمتر از یک ماه بعد مجددا عقد کنه ....


این خبر منو داغون کرد ... نمیدونم چرا ولی خبر عقد حوا منو داغون کرد ... اصلا به من ربطی نداشت ولی من واقعا داغون شدم .... احساس بدی داشتم ...

توی اون روزای سرد پاییزی یه روز گوشیم زنگ خورد ... چشمام 4 تا شد ... ناهید بود ... خحالت میکشیدم جوابشو بدم ... جواب ندادم .... تا صبح با خودم کلنجار رفتم ولی نتونستم ، آخرش به ناهید زنگ زدم .... ناهید بهم گفت: آدم من میخوام ببینمت ، برای آخرین بار ....درخواست ناهیدو قبول کردم ... اون روز میخواستم مثل همیشه خوش تیپ برم سر قرار ولی واقعا نتونستم ... یه لباس معمولی پوشیدم رفتم سر قرار .... وقتی میخواستم برم پیش ناهید تمام خاطراتم زنده شد ، توی راه بغض توی گلوم بود .. وقتی از خیابون منظریه میخواستم برم بالا یاد دعوای اون روزم بخاطر مزاحمت اون یارو افتادم .... وقتی دم در پارک بودم یاد یه خاطره دیگه .... خیلی سخت بود ولی مثل اینکه میخواستم برم پای چوبه دار واقعا پاهام توان نداشتن .... واقعا استرس داشتم ... پارک جمشیدیه ، روی همون صندلی همیشگی قرار منو ناهید بود ...

رسیدم سر قرار ... ناهید هم اومده بود ... همدیگرو دیدیم ... خجالت میکشیدم ... سرم پایین بود ... من ریز به ریز اخلاق ناهیدو میشناختم ، اون روز زورکی میخواست خودشو شاد نشون بده و با شوخی منو به خنذه وادار کنه ... کنار هم نشسته بودیم ...ناهید هر از گاهی برمیگشت و به من نگاه میکرد ... یهو بهم گفت آدم! خاک تو سرم شد ... گفتم چرا؟ گفت نگاه این دو تا تار ریشت سفید شده ... باورم نمیشد ... خودمم متوجه نشده بودم ، ناهید آیینه اش رو از کیفش درآورد ... چندتا تار ریشام سفید شده بود ... ناهید بهم میگفت آدم تو یه جوری شدی .... تو آدم همیشگی من نیستی .... بذار با هم خوش باشیم این روز آخری .... همین جوری که ناهید حرف میزد من بهش توجه کردم .... یهو بغض توی گلوم اومد ... بهش گفتم وایستا الان میام .... یه مقدار فاصله گرفتمو شروع کردم به گریه کردن ... زورکی خودمو جمع و جور کردمو برگشتم پیش ناهید ... ناهید به من گفت کجا رفتی؟ گفتم هیچ جا ... بهم گفت چرا چشمات قرمزه؟ گفتم ناهید توروخدا بهم گیر نده ... ولی بازم باید بگم ناهید ناهید همیشگی بود ... گیر داده بود .... باید میفهمید چرا من ناراحتم ... آخرش از زیر زبونم کشید... بهش گفتم تو بعد از اونروز که میخواستیم بیایم جمشیدیه موهاتو رنگ نکردی؟ گفت نه چطور مگه؟ گفتم همینجوری ... رنگ موهاتو دیدم .... یاد اون موقع ها افتادم ....یهو بهم گفت تازه کجاشو دیدی؟ نگاه یه تار موهام سفید شده ... گفتم کو؟ بهم نشون داد ... ناهید راست میگفت .... یه تار موهاش سفید شده بود ....

خیلی ناراحت شدم ... دلم براش کباب شده بود ... آهسته آهسته حرف از قدیما شد .... بغض ناهید ترکید ... اون روز خیلی حرفها زد ... منم خیلی ناراحت شدم ... همش به خودم لعنت میفرستادم ... بهم میگفت من یه دختر 21 ساله بودم ... تو عشق اول من بودی ... من چطور میفهمیدم باهات چطور حرف بزنم؟ من بی تجربه بودم ... من میگفتم بذار خونه ساخته بشه چون میدونستم دست خانوادم برای تهیه جهیزیه خالیه ... من میگفتم ذار بعدا چون میدونستم داداشم تا من درسم تمام نشه اجازه نمیده ازدواج کنم ...... تو باید صبر میکردی ... خونمون تا دوماه دیگه آمادست .... اما عشقمون خرابه .....

خیلی داغون شدم ... اونروز از ناهید خداحافشی کردم .... دیگه هیچ وقت با ناهید قرار نگذاشتمو هیچ وقت باهاش حرف نزدم ... چند بار براش واسطه فرستادم اما اون هیچ وقت جواب از طرف ناهید برام نیومد ....

اما مادرم بعد از این ماجراها بیمار شد ... یک سال ونیم طول کشید تا بهبودیشو به دست بیاره .... خیلی سخت بود ... اما گذشت و گذشت ... الحمد لله که مامانم خوب شه و ان شاالله سایش همیشه بالای سرم باشه ....




پی نوشت:

پست یعدی برخی از ماجراهای بعد از طلاقمو بهتون میگم ....





تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 16:40 | نویسنده : آدم


سلام


پنج پست مانده به آخرین پست ....


ادامه ماجرا ....


اون روزا هر چی به حوا میگفتم ما با هم توافق کردیم که من هزینه دانشگاهتو بدم و از هم طلاق بگیریم اون کوتاه نمیومد ، مرغش یه پا داشت ، مهریشو میخواست ، منم تصمیم گرفتم مهریشو بدم اما طلاقش ندمو ممنوع الخروجش کنم .... نمیتونستم نامردی حوا رو باور کنم ... یه روز باهاش قرار گذاشتم ، بهش گفتم من هیچی ندارم که بفروشم ... دیگه چیزی ندارم ، باور کن اگه داشتم بهت میدادم .... آقا اصلا من گوه خوردم ، نمیخوام از هم جدا شیم ، حوا هیچی نگفت ، هیچی ... از هم جد شدیم .... خیلی ناراحت بوم ...

یه روز صبح که میخواستم برم سر کار ، وقتی که از میدون ونک و دادگاه خانواده رد شدم یهو یه فکری اومد توی سرم .... گفتم برم توی دادگاه با وکیلا با مردم مشورت کنم شاید اونا بهم یه راه و چاهی نشون بدن ... رفتم توی دادگاه ... چشمتون روز بد نبینه ، چنان ماجراهایی شنیدمو چنان اتفاقاتی توی اونروز دیدمو چنان سرنوشت هایی شنیدم که احساس میکردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم .... توی مشورت کردنهای مختلف بود که یهو با یه خانم وکیلی مشورت کردم ، گمونم بیست و نه یا سی سال یا نهایتش سیو یه سال سن داشت ، ولی خیلی حرفه ای بود ... بهم کارتشو داد گفت فلان موقع بیا دفتر کارم ...

موعد مقرر شده بود ، رفتم دفتر کارش ، خیلی با هم مشورت کردیم ، خیلی راهنمایی های خوبی به من کرد ، بهم گفت خواهی نخواهی باید مهریشو بدی حالا چه اقساط باشه چه یه جا ... اما میتونی طلاقش ندی ، تا آخر عمرشم باهاش رابطه زناشویی نداشته باش تا هیچ وقت نتونه نصف بقیه مهریشو بطلب کنه ... گفت بیارش خونتون ، براش مراسم عقد و عروسی هم نگیر ، اگه هم نیومد خونتون حکم ناشزگی براش میگیریم ، حکم عدم تمکین براش میگیریم ....

فکر خوبی بود ، من که زندگیمو از دست رفته میدیدم اما باید به حوا هم حالی میکردم که یه من ماست چقدر کره داره ....

با بابای حوا قرار گذاشتم ، خیلی سرخورده و ناراحت بود ، بهش گفتم من مهریه دخترتو میدم اما میخوام دخترتو بیارم خونه خودمون ، براشم مراسم عروسی و عقد نمیخوام بگیرم ... پس بالاغیرتا یه جور هماهنگ کنید تا آخر پاییز دخترتو میخوام بیارم خونمون .... دیگه هیچ چی به باباش نگفتم ، پا شدم اومدم .... توی راه خیلی دلم برای بابای حوا سوخت ... نمیدونم چرا ولی خیلی ناراحت شده بودم .... اما هیچکی نبود دلش برای مامان من بسوزه ....

از وقتی که این ماجراها و حرف و حدیث ها شروع شده بود مامانم آروم آروم حالش بدتر میشد ، کارش شده بود گریه کردن ... واقعا وقتی یاد اون روزای مامانم میافتم از خودمو کارهام بدم میاد ... همه این حرفو حدیث ها یه طرف ، حرفهایی که خاله زنک های فامیل و دوست آشنا که روی فضولی هاشون یا عنوان دلسوزی میذارن یا عنوان کمک و راهنمایی و کارشناسی میذارن یه طرف ... واقعا مونده بودم این خاله زنکها چی میخواستن از جونمون .... همشونم هر روز زنگ میزدن تا آمار جدید بگیرن ... مادرم هم از شدت ناراحتی موبایلشو خاموش کرده بود و به تلفن خونه هم جواب نمیداد ... کارش شده بود اشک و زاریو گریه ... چند روز گذشت ... من  و حوا سر آوردن حوا به خونه و اینکه نمیخوام طلاقش بدم دعوا و حرف و حدیث داشتیم ... اون شب تلفنی کلی با حوا جر و بحث کردم ... آخر شب مامانم که میخواست قرصهاشو بخوره یهو متوجه شدم به جای یه قرص دو تا میخوره .... بهش گفتم چرا دو تا میخوری؟ گفت دکتر گفته ....

فرداش رفتم پیش دکتر مامانم .... ازش پرسیدم چی شده؟ از حال و احوال مامانم ازش پرس و جو کردم ... به من گفت بیماری مادرت با عصبانیت و استرس و ناراحی اوج میگیره و تشدید میشه ، برای همین هم تو باید یه محیط آروم براش درست کنیو نذاری قتد توی دلش آب بشه ....

شرایط جسمی مادرم روز به روز بدتر میشد ولی من و حوا هر روز با هم حرف و حدیث داشتیم .... دیگه دیدم اگه بیشتر از این دعوا رو کش بدم مامانم اذیت میشه .... زبونم لال نمیخواستم این دعوا به قیمت از دست دادن مامانم برام تموم بشه ... به حوا زنگ زدم ، بهش گفتم وضعیت سلامت مادرم اینجوریه ، بیا از هم توافقی جدا بشیم ، نه تو منو اذیت کن نه من تورو .... امام حوا از خر شیطون پیاده نشد ، گفت حداقل باید مهریمو اقساطی بدی ... خیلی سخت بود ، اما بخاطر مامانم قبول کردم ....

جفتمون وکیل گرفتیم که کارای طلاقمونو انجام بده ... خیلی سخت بود ولی کاری بود که باید انجام میشد ....

یه روز که سر کار بودم ، داشتم به شرایط کاریم فکر میکردم ، بیلان کاری شرکت توی این چند وقت اومده بود پایین ، تمام دارایی و پس اندازمو تبدیل به یورو کرده بودو به حوا داده بودم ،  حقوق بچه ها یه برج عقب افتاده بود ، دلم برای ناهید تنگ شده بود ، کارای حوا منو دیونه کرده بود ، کارفرما فشار میاورد که کارو تمام کنید اما پول نداشت که به ما بده و از همه مهمتر وضعیت مامانم بود که خیلی منو ناراحت کرده بود ، اونروز خیلی غصه خوردم ... در اطاقو بستم ، به منشی گفتم هیچکیو راه نده هیچ تلفنی هم وصل نکن .... در حالی پشت میز نشسته بودم سرمو گذاشتم روی میز .... بغض گلومو فشار میداد ، میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم ... همینجوری بهم فشار میومد ... یهو دیدم چشمام داره سیاهی میره ، کمرم از پشت درد گرفته .... نفسم بالا نمیاد ، قلبم داره درد میکنه .... زوری تلفنو برداشتم .... نمیدونم چی به منشی گفتم فقط دیدم یهو منشی و مدیر اجرایی شرکت پریدن توی اطاق ... من روی زمین ولو شده بودم .... چشمامو باز کردم دیدم توی  CCU  بیمارستان هستم ... دکتر اومد بالای سرم بهم گفت باید دوشب مهمون ما باشی ... استرس و فشار عصبی بش از حد باعث شده ضربان قلبت منظم نباشه ..... خیلی غمگین بودم ... لامصب بیمارستان یه جوریه که اگه مریضم نباشی مریضت میکنه .... اون شب و فردا شبش تنها بودم ، مامانم از پشت  شیشه اطاق همش میومدو منو میدید .... خیلی ها اومدن بهم سر زدن .... اما حوا نیومد ... ولی ناهید اومد ... فقط بیست ثانیه از پشت شیشه منو نگاه کردو رفت ....

اون دو شب لعنتی تموم شد ... از بیمارستان مرخص شدم ، اومدم خونه .... توی خونه بودم که دیدم یهو زنگ خونه زده شد ... به مامانم گفتم: مهمون داریم؟ اگه کسی برای عیادت اومده راهش نده ، حالم خوب نیست ... گفت باشه ... رفت درو باز کرد ، یهو دیدم چند نفر آدم غریبه اومدن توی خونه ... شوکه شده بودم ... دیدم دارن خونه و اطاقای خونه رو میدیدن ... اصلا باورم نمیشد ... وقتی اونا رفتن به مامانم گفتم قضیه چیه؟ خونه رو میخوای بفروشی؟ گفت: آره ، گفتم برای چی؟ گقت برای اینکه پسرم عذاب نکشه .... اعصابم خورد شد ... نمیدونم چرا ولی اون شب وحشی شدم ، روانی شدم ، پا شدم داد و فریاد راه انداختم ، به همه کسو همه چیز فحش میدادم ، نمیدونم چی شد یهو قندونو ورداشتمو سمت شیشه آشپزخونه پرتاب کردم ، شیشه شکست ، رفتم تو حیاط ، مثل این وحشی ها توی سر خودم میزدم ، عربده میکشیدم ، به همه کسو همه چیز فحش میدادم .... مامانمم فقط اومده بود توی بغلمو دستشو گذاشته بود روی دهنمو میگفت توروخدا داد نزن ، تورو به خون پدرت داد نزن ، توروخدا ، آبرومونو جلوی درو همسایه نبر ... همش گریه میکردو اشک میریختو به من التماس میکرد تا داد نزنم ... دستشو روی دهنم گذاشته بود ، به من التماس میکرد ... یهو از تو شکستم ... توی حیاط نشستمو زار زار گریه کردم ... مامانمم باهام گریه میکرد .... اینقدر گریه کرد که من بهش گفتم مامانم گریه نکن ... بهم گفت بریم تو خونه ... رفتم توی خونه دیدم قندها کف آشپزخونه ریخته شده ، شیشه شکسته شده ... ای خدای من چرا من اینکارارو کرده بودم؟ این وحشی بازی های بی سابقه چی بوده که من انجام دادم؟

اومدم خونه رو مرتب کنم که مامانم بهم گفت تو بشین و استراحت کن ... برام آب قند آورد ، یه بطری آب آوردو از بطری آب میریخت توی کف دستشو به سر و صورت من میزد ... همش بهم میگفت صلوات بفرست آروم بشی... بر شیطون لعنت بفرست ... چس شده پسرم؟ یهو شروع کرد به گریه کردن ، میگفت فکر کردی من انقدر به این خونه وابسته هستم؟ درسته که من فقط 5 ماه با بابات توی این خونه بودمو بعدش که اون رفت همش با خاطراتش زنده هستم ، درسته که اون درخت توی حیاطو روز اول زندگیمون با بابات توی حیاط کاشتیم ، درسته توی جای جای این خونه خاطره دارم ... درسته توی این خونه تو بدنیا اومدیو بابات تو گوشت اذان و اقامه گفت ، درسته این همه سال توی این خونه با تو بودم اما همه اینها باعث نمیشه من به این خونه وابسته بشم ...

مامانم همینجوری گریه میکرد و منو دلداری میداد ... بهش گفتم تو ارث پدریتو برای درس خوندن من فروختی حالا میخوای این خونه رو هم بفروشی؟ من نمیذارم ، حاضرم زندان برمو مهریشو قسطی بدم اما این کارو نکنی ... گفت ولش کن ، اون دختره بدردت میخوره ... بذار این پولو بگیره و از زندگیت بره وگرنه باید هر ماه که میخوای قسط مهریشو بدی عذاب بکشی ....

مامانم خیلی باهام حرف زد ... آخر سر منو راضی کرد تا خونرو بفروشیم ... بهش گفتم مامان خونرو بفروشیم بعدش کجا زندگی کنیم؟ مامانم گفت: با مامانبزرگت (مامان بابام) صحبت کردم قرار شده بریم خونه ی اونا ... خیلی غصه خوردم ... خیلی سخت بود ... هر مشتری ای که میومد دل من هررری میریخت پایین ... دلم نمیومد اون خونرو بفروشیم ...

آخر سر یه روز دیدم مامانم گفت بیا بریم بازار سکه بخریم! گفتم پول از کجا؟ خونرو فروختی؟ خیلی خوشحال گفت: نه آدمم! داییت از خارج پول فرستاده ، قرار شده تا یک ماهه دیگه بیاد ایران و سندو بنامش بزنیم ... قبولم کرده که ما توی این خونه بمونیم .... اون شب هوا بارونی بود ... خیلی گریه کردم ...  خیلی روزهای سختی بود

یک دوم مهریه رو تمام و کمال پرداخت کردیم .... صیغه طلاق جاری شد ... بخاطر اینکه طلاق غیرمدخوله بود تونستم شناسناممو عوض کنمو اسم حوا رو از شناسنامم حذف کنم ....




این ماجرا ادامه دارد ....



درسهایی از خاطرات امروزم:

وقتی عصبانی هستی نباید داد و بیداد راه بندازی ...

سلطان غم مادر ... توی همه این سالها هیچ یارو غمخواری مثل ماردم نبوده چون با گریه هام گریه کردو با خنده هام خندید .... از خودش زد تا من توی رفاه باشم ....

منو تا آخر عمرم بیمارستان نبرید چون از بیمارستان متنفرم ... لامصب آدم سالم میره تو بیمارستان مریض و افسرده برمیگرده ....


آنچه درپست بعدی خواهید خواند :

1: ناهید از آدم میخواهد به دیدار همدیگر بروند ...

2: بیماری مادر آدم حاد میشود ....


پی نوشت:

آجی ها و داداشای گلم ، اگه تونستم امشب یه پست دیگه هم آپ میکنم ....







تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 11:0 | نویسنده : آدم

 

سلام

 

شش پست مانده به آخرین پست ...

 

ادامه ماجرا ....

 

نمیدونم چرا ولی هر چی جلوتر میرفتیم اون سکوت و آرامش حوا برای من آزار دهنده میشد .... منی که بخاطر همین سکوت اومده بودم حالا از این سکوت و آرامش متنفر بودم .... من آدم اجتماعی و اهل بگو بخند بودم اما حوا فقط دوست داشت درس بخونه و در سکوت مطلق باشه ... من دلم میخواست بریم بیرونو خوش بگذرونیم اما حوا دوست نداشت .. من گرم مزاج و اون سرد مزاج .... از طرفی خاطرات ناهید داشت منو کلافه میکرد از طرفی هم حوا ذاتا آدم ساکتی بود ....

خیلی نشستم فکر کردم ... دیدم نمیتونم زندگیمو با حوا ادامه بدم ... دیدم حوا بدردم نمیخوره ... دیدم هر کاری میکنم محبت ناهید توی دلمه ... نمیخواستم وقتی حوا رو به آغوش میکشم یاد خاطرات ناهید باشم ... خیلی سخت بود اما من از همون روز عقد به ناهید فکر میکردم ... روزهای خیلی سختی بود .... خیلی روی دلم پا گذاشتم تا ناهید از دلم بیرون بره ....

مراسم عقدو عقب انداختم ... تصمیمو گرفته بودم ... یا من میتونستم ناهیدو فراموش کنم یا نمیتونستم ... اگه میتونستم که با حوا ادامه زندگی میدادم ، اگرم نمیتونستم که تصمیممو گرفته بودم ، میخواستم از زندگی حوا برم بیرون ....

تصمیمو گرفته بودم ... اما چندتا چیز عذابم میداد ... یکی آینده ای که برای حوا پیش میاد یکی هم اینکه آیا بعد از این ازدواج ناهید منو قبول میکنه یا نه؟ .... اعتراف میکنم که آینده حوا برای من مهمتر بود ... برای همین به مادرم گفتم این راز بین خودمون بمونه تا بتونم با عشق و محبت زندگیمونو شروع کنیم .... خدا روشاهد میگیرم خیلی تلاش کردم اما نتونستم ... هر کاری میکردم ناهید توی دلم بود ... تصمیم گرفتم طلاق بگیرم ... خیلی سخت بود اما این تصمیمو گرفتم .... خیلی خودخواهانه بود اما این تصمیمو گرفتم ....

دلم برای ناهید تنگ شده بود وگرنه حلالیت طلبیدن بهانه بود ... زنگ زدم به ناهید ... هنوز یه بوق نخورده بود که گوشیو برداشت ... خیلی آروم سلام کردو بهم گفت مگه بهت نگفته بودم از زندگیم برو بیرون؟ جواب سلامشو بهش دادم .... گفتم من از زندگیت رفتم بیرون فقط زنگ زدم که حلالم کنی .... گفت هیچ وقت حلالت نمیکنم ... گفتم حق داری حلالم نکنی ... یهو بغض ناهید ترکید ... فقط گریه میکرد ... گوشیو قطع کرد .... دوباره زنگ زدم ... با بغض بهش گفتم ناهید من رفتم ، حلالم کن ... ناهید فقط گریه میکرد ... فقط گریه ... فقط گریه ... توی همون گریه هاش به من گفت تو چطوری تونستی بری با یکی دیگه ازدواج کنی؟ من شوکه شده بودم ... نمیدونستم ناهید از کجا فهمیده بود ... به ناهید گفتم: ناهید من نمیتونم باهاش ادامه بدم ... میخوام ازش طلاق بگیرم ....به ناهید گفتم: تو از کجا فهمیدی؟ بهم گفت فکر کردی نمیدونم .... من از همون روز اول از همه چیز خبر داشتم ... از اون روزایی که با من قهر بودیو با اون حوا بیرون بودی ... من همه چیزو میدونم ... روزایی که با هم رفتید بیرون ... روزای خواستگاری و بله برون ... حتی رفتی پیش فلانی برای آرایشگاه .... ناهید با بغض توی گلو حرف میزد .... هر از گاهی هم گریه امونش نمیداد و فقط گریه میکرد ... ناهید از جز به جز روزای من با حوا خبر داشت ... حتی از اینکه الان یک ماه از عقدمون میگذره اما رابطه من و حوا خوب نیست و ... اون روز گذشت ... تنها چیزی که من بهش فکر میکردم این بود که من آینده ناهیدو تباه کردم ... خیلی ناراحت بودم ... نمیتونستم خودمو ببخشم ...

نزدیک به چهل روز از عقدمون میگذشت .... دیگه نمیتونستم حوا رو تحمل کنم .... نمیتونستم بهش بگم عشق یکی دیگه تو دلمه اما دستای تو توی دستمه .... تصمیمو گرفتم ... با حوا قرار گذاشتم بریم بیرون ... رفتم جلوی در خونه حوا ، حوا بهم گفت بیا بالا تا من حاضر میشم یه چایی یا میوه ای بخور ... گفتم نه حوا ، همین پایین دم در خونه منتظرت هستم .... حوا سوار ماشین شد .... مثل همیشه ساکت و آروم  بود ... با همدیگه رفتیم یه کافی شاپ ... یه کافی شاپ بزرگ ....

خیلی سخت بود ... جسمم پیش حوا بود و ذهنم پیش ناهید ... میخواستم به حوا بگم دیگه باید فاتحه ی این زندگی رو خوند ... خیلی خودخواهی بود اما .... اما واقعا نمیتونستم .... میدونستم اگه از حوا جدا بشم هیچ وقت ناهید منو قبول نمیکنه اما توی دل خودم گفتم هیچ اشکالی نداره ، اگه تا آخر عمرمم با ناهید نباشم بهتر از اینه که با یکی دیگه باشم ... تنهایی بهتر از با یکی دیگه بودنه .... توی کافی شاپ روبروی همدیگه نشسته بودیم ... سر صحبتو با هم باز کردیم ... گفتم حوا به نظرت ما میتونیم با هم خوشبخت بشیم؟ حوا گفت: اگه بریم خارج خوشبخت میشیم .... گفتم چرا خارج؟ گفت آخه من عاشق درسمم میخوام برم خارج ادامه تحصیل بدم ، گفتم: مگه توی ایران نمیشه ادامه تحصیل داد؟ گفت: تو ایرانو با خارج مقایسه میکنی؟ من تورو فقط برای این موضوع انتخاب کردم؟ ... تعجب کرده بودم .... گفتم برای خارج رفتن؟ .... حوا به حرف اومده بود ... منم هیچی نمیگفتم تا بتونه راحت حرفاشو بزنه ... حوا میگفت: بودن پسرای خوب توی دوست آشنا که مرتب میومدن خواستگاری اما من تورو انتخاب کردم ... چون تو شرایطت برای خارج رفتن مهیا بود ... خیلی ناراحت شدم ... خیلی خودخواهی بود اما واقعا از این حرف حوا حالم بهم خورد ... حوا حرفاشو ادامه داد .... گفت آدم جان! تو الان شوهر منی ... من میتونم همه رازهای دلمو بهت بگم .... خیلی سربسته و مبهم از عشقو علاقش به یه نفر دیگه که نتونسته بود تضمینی برای ادامه تحصیل توی خارج به حوا بده صحبت کرد ... گفت من اونو فراموش کردمو از زندگیم بیرون کردمو تورو انتخاب کردم تا با تو به آرزوهام برسم ... حس بدی بود ... من انتخاب شده بودم برای رسوندن حوا به آرزوهاش ... حوا حرفاشو ادامه داد ... اونروز از دست حوا خیلی ناراحت شدم ، خیلی ... خیلی ... خیلی ...

چند شب دیگه با حوا رفتیم بیرون .... خیلی سخت تونستیم حرفامونو به هم بگیم .... تونستیم منظورمونو به هم برسونیم ... فهمیدیم که هیچکدوممون با علاقه و عشق وارد این زندگی نشدیم ... فهمیدیم که دل جفتمون جای دیگه ای بوده و این خواسته هامون بوده که مارو زوری به هم منگنه کرده بوده و ... قرار گذاشتیم من هزینه های ادامه تحصیل حوا رو بدم بعدش از همدیگه جدا بشیم ...

حوا قبلا کارای ادامه تحصیلشو کرده بود ، اپلای داشت ... فقط مشکل مالی داشت ... نمیدونم چرا ولی اینقدر قرض کردمو اینقدر وسایلمو فروختمو و تمام پس اندازمو تبدیل به یورو کردمو به حوا دادم ... حوا کارای پذیرششو انجام داد ... به ترم پاییز نرسید ... باید ژانویه میرفت سرکلاس ...

اونروزا هم خوشحال بودم هم ناراحت ... خوشحال از اینکه حوا داره با خوشی از زندگیم بیرون میره و ناراحت از اینکه من ناهیدو برای همیشه از دست دادم .... مطمئن بودم که ناهید هیچ وقت منو قبول نمیکنه .... پیش خودم گفتم اگه با خاطرات ناهید باقی بمونمو تنها باشم بهتر از اینه که بخوام با یکی بجز حوا باشم  .... خیلی سخت بود .... خیلی روزهای سختی بود ... از اون سخت تر این بود که من و حوا چطور باید به خونواده هامون میگفتیم که ما میخواهیم از هم جدا بشیم ....

چند ده هزار دلار پول ادامه تحصیلو به حوا داده بودم  .... اما نمیدونم چرا حوا رفت و مهریشو به اجرا گذاشت .... دیگه همه فهمیده بودن بین ما شکرآبه ... بحث اختلافمون همه جا پیچیده بود ... مامانم یک ماه مرخصی بدون حقوق گرفت ... آخه نمیتونست توی روی بابای حوا که همکارش بود نگاه کنه .... من تمام زندگیمو فروخته بودمو پول ادامه تحصیل حوا رو داده بودم اما حالا باید مهریشو میدادم ... از اونجایی که اتفاقی بین من و حوا نیاقتاده بود من باید نصف مهریه رو میدادم .... یعنی 350 تا سکه ....

 



این ماجرا ادامه دارد ....



درسهایی از خاطرات امروزم:

وقتی که دل یکیو شکستی و از زندگیش رفتی بیرون هیچ وقت دوباره بهش زنگ نزن .... چون خاطرات گند اون دوران دوباره براش تداعی میشه  ....

نباید به حوا اعتماد میکردم و اول پولو بهش میدادم ... باید پولو در ازای مهریش بهش میدادم ....

وقتی که حرف طلاق و طلاق کشی میشه اولین نفراتی که از بین میرن پدر و مادرا هستن ... واقعا از بین میرن ...


آنچه در پست بعدی خواهید خواند:

1:فروش خانه پدری آدم ...

2: بیماری مادرم ...

3: طلاق ...


پی نوشت:

الهی هیچ بنی بشری پاش به دادگاه خاواده و طلاق و طلاق کشی باز نشه ... آجی ها و داداشای خوبم ... میدونم که با این پست از من ناراحت شدید و از من متنفر شدید اما اشکالی نداره ، من میرم اما این خاطرات میمونه برای بقیه تا بفهمن آخر این عشقو عاشقیا و لج بازی ها و زود تصمیم گرفتنها چیه ....

دلم گرفت .... میخواستم خیلی چیزها رو توی پی نوشت بگم اما روح و روانم به هم ریخت ...






تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 | 0:17 | نویسنده : آدم



سلام


ادامه ماجرا.....


هر کاری میکردمو هر جور که شد با خودم کلنجار میرفتم تا خاطرات ناهیدو از ذهنم بیرون کنم نمیتونستم .... تصمیم گرفتم یه هفته سر کار نرمو همش با حوا باشم تا خاطرات ناهید از ذهنم بره و .... ایام شب های قدرو بهانه کردمو همش با حوا بودم .... حوا هم مثل قبل آرامش بود و آرامش .... نمیدونم چرا ولی من به رفتارای ناهید عادت کرده بودم ... به شور و هیجان ناهید .... هر جایی با حوا میرفتم قبلش با ناهید اونجا رفته بودمو و خاطرات ناهید زنده میشد .... نمیخواستم با فکر کردن به ناهید به حوا که الان زن من بود همسرم بود خیانت کنم ...

بیشتر از یک هفته گذشته بود ، باید اعتراف کنم هر چی روزها میگذشت عشق ناهید توی وجود من زنده میشد ... خیلی برام سخت بود ... یخت تر از همه این حس بود که فکر کردن به ناهید خیانت به حوا بود .... شبهای قدر تموم شد ... به روزهای آخر ماه رمضان رسیدیم .... دیدم واقعا عشق ناهید داره اذیتم میکنه ... چاره کارو توی مشاوره و مشورت کردن با بقیه دیدم ... نمیدونستم با کی مشاوره کنم ، فقط به مادرم اطمینان داشتم .... رفتم به مادرم همه ماجرا رو گفتم ... هرچی توی دلم بودو گفتم ... از ناهیدو همه خاطراتش گرفته تا حوا ... مامانم خیلی ناراحت شد ... اونشب با من حرف نزد ... خیلی سرد و بی روح به من گفت بگذار فکر کنم ... فقط به من گفت: آدم! تو چرا اینکارو کردی؟ تو که دلت جای دیگه ای بود چرا با حوا ازدواج کردی؟ اون روزی که ازت پرسیدم تو گفتی مشاورها اینجور گفتن که با اون نفری ه تو دلته ازدواج نکن چرا به من نگفتی عاشق اون نفری؟ .... نمیدونم چرا ولی خیلی خجالت کشیدم .... اون شب تا صبح فکر میکردم ... موقع سحر وقتی مامانمو دیدم متوجه شدم اونم تا صبح خوابش نبرده ... میتونستم استرسو تئی چشمای مامانم بخونم ...

مامانم برام وقت مشاور گرفته بود ... رفتیم پیش مشاور ، نمیدونم چرا ولی فکر کنم اون مشاوره احمق بود ... من داشتم از شدت علاقمو دلتنگیم به ناهید میگفتم و از اینکه نسبت به حوا سرد شدم و داشتم از شدت فشارها براش تعریف میکردم ، اما اون مشاور خیلی راحت گقت: به نظر من ناهیدو فراموش کن!!! خیلی زورم گرفته بود ... خواستم بهش بگم احمق جون! منم میدونم باید ناهیدو فراموش کنم اومدم پیش تو که راهنماییم کنی چطور ناهیدو فراموش کنم ....

مادرم استرس داشت .... همش منو به آینده ام با حوا مشتاق میکردو بهم انگیزه میداد ... وقتی استرسو ناراحتیو توی چهره مامانم میدیدم تصمیم گرفتم دیگه چیزی به مامانم نگم ....

خیلی بهم سخت میگذشت ... بعضی وقتها بعض دوری از ناهید چنان گلومو فشار میداد که میخواستم خفه بشم .... دمدمای عیدفطر شده بود ... دیگه آروم آروم قرارمون برای برگزاری جشن عقد بعد از ماه رمضون باید عملی میشد ... نمیدونم چرا ولی حس میکردم این آه ناهیده که پشت سرمه و نمیگذاره یه روز خوش با حوا داشته باشم ... تصمیم گرفتم به مناسبت عید فطر به ناهید زنگ بزنمو ازش حلالیت بطلبم .... ناهید باید منو حلال میکرد ... اگه ناهید حلالم میکرد آرامش به زندگیم بر میگشت ....



این ماجرا ادامه دارد .....



درسهایی از پست امروز :

ای کاش شدت عشقو علاقمو همون اول و قبل از عقد کردن با حوا به مامانم میگفتم .....


آنچه در پست بعدی خواهید خواند:

1: تماس آدم با ناهید ....

2: مشورت آدم و حوا در مورد ادامه زندگی مشترک ...

3: به اجرا گذاشته شدن مهریه توسط حوا


پی نوشت:

دوست جونیام سلام ...

اول بگذارید صمیمانه ازتون بابت غیبت یک و نیم روزم عذر بخوام .... آجی ها و داداشای گلم ازتون معذرت میخوام ...

بعد از اینکه خبر کربلا رفتنمو شنیدم برای اینکه به صورت عملی از امام حسین ع بابت دعوت شدنم تشکر کنم گفتم برم بهزیستی و یه سری به معلولها بزنم و براشون چندتا اسباب بازی ببرمو .... نمیدونم چرا وقتی آدم این موجودای خدا رو میبینه ناگهون دل آدم میشه ابر بهاری ... خیلی دلم براشون میسوزه ... حتما هر از گاهی که شده به این جور جاها سر بزنید ... اگه برای اون معلولها سودی نداشته باشه برای خودمون این سودو داره که قدر نعمتهامونو میدونیم .... توی اون هوای بارونی داشتیم با بچه های معلول میگفتیمو میخندیدیم .... یهو یکیشون از وجود داشتن جن برای من صحبت کردو ازم سئوال پرسید ... منم گفتم اتفاقا دیشب یکی از آجی هامو ترسوندمو .... توی این گفتگوها بودیم که یهو از پله ها سر خوردمو.... چشمتون روز بد نبینه .... دیشب تا صبح بیمارستان بودم تا ورم دستم بخوابه بعدا گچش بگیرن ....

راستی دیشب ه بیمارستان بودم برای آجی رها یه پیجیو پیشنهاد دادم که بره ببینتش .... بچه ها برید ببینیدش .... خیلی دل آدم میسوزه .... این آدرس اون پیجه http://www.iranianuk.com/page.php5?id=201210311554

بازم از همتون عذر میخوام ... از آجی الا به صورت ویژه ....

راستی دوستای خوبم برای آجی نغمه دعا کنید .... دعا کنید تا بتونه توی کار جدیدش موفق باشه ....

در ضمن به پیشنهاد خودتون دارم یه لیست درست میکنم تا اسم بچه ها و حاجتشونو به آقا بگم ... اصلا نظرتون چیه اون لستو بندازم توی ضریح حضرت ابالفضل ع ؟  

برام دعا کنید تا بتونم زائر بشم ...







تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | 14:10 | نویسنده : آدم


سلام ...


ساعت 7:30 صبح تازه وارد محل کارم شدم.... گوشی موبایلم زنگ میخوره .... یکی از دوستامه ، این دوستم مداح هیئتمونم هست .... هنوز سلام نکرده زده زیر آواز .... با صدای قشنگش میخونه ....

یادش بخیر با بچه های هیئت ...... رفته بودیم کرب و بلا زیارت

چه شوری داشتیم همه پا برهنه ...... خسته راه بودیمو خیلی تشنه

تا گنبد زرد آقا رو دیدیم ..... به سوی بین الحرمین دویدیم


من دارم صداشو گوش میدم .... خیلی خوشگل میخونه .... دمدمای محرمه ، دلمو هوایی کرد ... یادم میاد چند سال پیش با همدیگه رفته بودیم کربلا ... یاد بانوی حمیدرضا افتادم که الان اونجاست ... یاد آجی الا که مشهده ... یاد آجی مریم پاییزی که دیروز براش صلوات فرستادیم .... شعر خوندنش تموم شد ، یه سلام و علیک گرم کرد ... بهم گفت بی معرفت سال به سال هیئت نمیای؟ فقط محرمها هیئت میای؟ گفتم سرم شلوغه ... نمیتونم ... عذر میخوام ... یهو پرید توی حرفمو گفت آدم جان!!! تو که هیئت نمیای و با امام حسین قهری ولی خوش به حالت که امام حسین ع باهات آشتیه!!!! من گفتم علی آقا این چه حرفیه میزنی! من اینقدر گناهکارم که روم نمیشه اسم امام حسین ع به زبون بیارم .... یهو خندید ... یه خنده بلند .... گفت آخه امام حسین ع فقط گناهکارارو می طلبه! میخواد ببرتشون پیش خودش تا آدم بشن!!! با همدیگه خندیدیم!!! بهم گفت: آدم! دیروز نتونستم بهت زنگ بزنم ، ما امسال با بچه های هیئت .... تا گفت هیئت ... من گفتم علی آقا صغری و کبری نداره بگو چقدر باید برای کمک به هیئت بدم؟ .... علی خندید! درحال خندیدن گفت خاک بر سرت آدم ، فکر کردی برای کمک به هیئت زنگ زدم؟ .... من گفتم : آخه دم محرمه گفتم شاید ... گفت: نه داداش آدم، ما امسال با بچه های هیئت همه با هم ثبت نام کرده بودیم برای کربلا .... ایشالا تاسوعا و عاشورا توی حرم ابی عبدالله ع هستیم ... اشک توی چشمام جمع شد ... گفتم خوش به سعادتتون ، از اینکه به من زنگ زدی و خداحافظی کردی ممنونم .... توروخدا اونجا منو یاد کنیا .... دلم گرفت ... توی دلم به حالشون غبطه خوردم .... توی همین فکرا بودم که یهو صحبتشو ادامه داد ... گفت: آدم جان ، پریروز پای یکی از بچه های کاروان شکست و دیگه نمیتونست بیاد ، فقط تا دیروز وقت داشتیم یکیو بجاش ثبت نام کنیم تا فیش واریزشو پرداخت کنه ... با بچه ها نشستیم دنبال جایگزین گشتیم یهو یاد تو افتادیم .... هر چی زنگ زدیم دردسترس نبود واسه همین فیشو به نامت صادر کردیم .... فرصت پرداخت مبلغم فقط تا فرداست (1391/8/23).. زود بیا فلان جا فیشتو بگیر ....

نمیدونم چی شده ... نمیدونم خوشحالیمو چطور بگم ... من نه ثبت نام کرده بودم ، نه قصد داشتم که برم .... الان فیش واریزی حج و زیارتی که به اسممه جلوی چشمامه  ... یعنی آقا منو طلبیده؟..... یا حسین ع .....









  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ